دلـــنوشته های وروجک
کاش سرنوشت جز این مینوشت 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امشَــب از آن شَب هایـے است ڪِه

دِلـَم هــَواے آغـُوشَـت را ڪَرده

افســــــــــوس

ڪِــه جـُز پاهاے بـَغـَل ڪَرده ام مـِهمانِ دیگــَرے نـَدارَم...!


[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 15:24 ] [ voro0ojak ]
 

زندگی مثل یه پل قدیمیه ،به این فکر نکن که ازش تنهایی بگذری دیرتر خراب میشه .

                                                  به این فکر کن اگه افتادی یکی باشه دستتو بگیره ! ...

[ یکشنبه 25 تیر 1391 ] [ 00:06 ] [ voro0ojak ]
b6a082b527357006da55c73d3f54f8b2-300


گاه و بیگاه بوییدنت آرامم میکند؛


حتی بوییدن خاطره ها؛


با اینکه گاهی هم آتش میزند

[ سه‌شنبه 20 تیر 1391 ] [ 16:06 ] [ voro0ojak ]

96d7f81b23572cac7bb2a3c250590960-300

 

 

آسان نبود ولی ..


     رفتم درون پیله تنهایی خودم ..

     شاید رها شوم از این همه دردی که می کشم ...

 

حالا؛ فضای پیله ام سرد است و ساکت و خاکستری و تنگ ...

 

           امــــــا ..

من خواب دیده ام ، طاقت اگر بیاورم یک روز عاقبت پروانه می شوم

[ سه‌شنبه 20 تیر 1391 ] [ 16:05 ] [ voro0ojak ]
j9xb57lsfx3nzhcku1k.jpg

ببــــخش باران

               ببــــخش که

                             تو می باری

                     و ما

شســـــته نمی شویم ..................

[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 22:44 ] [ voro0ojak ]
bf408fc3dea453a1506753a4d6e37d8a-300

زخمی ام کردی.....!!!

میبخشمت....!!!

یادم نبود کاکتوس را نوازش نمی کنند.....!!
[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 22:42 ] [ voro0ojak ]

آپلود

 

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد او می گوید

 آری و آنچه می خواهی به تو میدهد.

او می گوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.

او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهدa

[ پنج‌شنبه 15 تیر 1391 ] [ 12:57 ] [ voro0ojak ]

وقتی خدای آسمونها بنده هاشو می آفرید

باقلم بلور مهرو محبت با جوهر طلائی رنگ می نوشت

رو پیشونیا قصه خوب سرنوشت وقتی نوبت به من رسید

خدای آسمونها دید بلور نوک قلم شکست

کفتر نوک طلا از مرغ غم یه پر گرفت نوشت.

رو پیشونی من قصه تلخ سر نوشت

[ سه‌شنبه 13 تیر 1391 ] [ 21:50 ] [ voro0ojak ]

 

دانه كوچک بود و كسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچک بود.


دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید ."


اما هیچكس جز پرنده‌ها‌یی كه قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌كردند، به او توجهی نمی‌كرد.


دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و كوچكی خسته بود. یک روز رو به خدا كرد و گفت:


"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌كس نمی‌آیم. كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا می‌آفریدی." خدا گفت:


"اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فكر می‌كنی. حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی كه می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان كن تا دیده شوی."


دانه كوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد.


سال‌ها بعد دانه كوچک، سپیداری بلند و با شكوه بود كه هیچكس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری كه به چشم همه می‌آمد

[ یکشنبه 11 تیر 1391 ] [ 22:06 ] [ voro0ojak ]

 

 

[ یکشنبه 11 تیر 1391 ] [ 00:56 ] [ voro0ojak ]
صفحه قبل1...7891011...14صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگو تقدیم میکنم به هواداران وبلاگ www.sheyto0onak.loxblog.com
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران