دلـــنوشته های وروجک
کاش سرنوشت جز این مینوشت 
قالب وبلاگ
نويسندگان
 پیرمرد  عاشق به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من
میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم

 
 پیرزن قبول کرد
 فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
 وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
 ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
 پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
  بابام نذاشت بیام!!

[ جمعه 12 آبان 1391 ] [ 13:33 ] [ voro0ojak ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگو تقدیم میکنم به هواداران وبلاگ www.sheyto0onak.loxblog.com
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران